![]() |
![]() |
|
| تا اطلاع ثانوی دانشجو |
|
گفتار چهارم
در گفتارهای قبلی بیان شد که " نگرش توحیدی به جهان این نیست که تفاوتهای طبیعی و وجودی را انکار کنیم، این است که ما از چشم خداوند به جهان نظر کنیم و همه چیز را متکی و قائم به او بدانیم".1 بحث در ارتباط با مرکزیت و محوریت دنیایمان بود و اینکه " مرکز گرفتن خداوند به این است که اولاً مرجع تفسیر همهی حوادث را خداوند بدانیم، ... و دوم اینکه کعبه و طوافگاه ارزشها را وجود ارزشآفرین الهی بدانیم".2 " حتی کار کردن به خاطر خلق در یک جهان بینی خدا مرکزی معنایی جز این نخواهد داشت که چون راه خدا از میان خلق میگذرد، به خاطر خلق کار میکنیم، خلق از نظر ما رقیبی برای خداوند نیست، بلکه خدا را داشتن خلق را داشتن است".3 "ما در این جهان امانت نگهدار اوییم،... از ما دربارهی خودمان سوال خواهند کرد و امانت وجودمان را پس خواهند گرفت".4 "نگرانی عمیقی که درون یک انسان خداپرست هست، نگرانی از یک مسئولیت ابدی و فرار نکردنی است.... اما دلهره در جهان بینی غیر خدا مرکزی، دلهرهای است از بیتکیهگاه و بیپناه بودن، از پرتاب شدگی و بیریشه بودن. اما دلهرهی انسان خداترس به دلیل ریشهدار و آیندهدار بودن اوست. به دلیل امروزی بودن اوست، یعنی کسی که دیروزی داشته است و فردایی خواهد داشت".5 در قرآن ذکر شده است:" لوح سرنوشت و سرگذشت هر انسان را در گردن خود آویختهایم، یعنی یک انسان همهی سرمایهاش همواره نزد خود اوست نه در جای دیگر، منتهی بر او پوشیده است، تا وقتی آنرا آشکار کنیم. نوشتهای از درون او بیرون خواهیم کشید. به او خواهیم گفت بخوان، نامهی خود را بخوان، امروز تو خود حسابگر خود هستی..."6 کسی که معتقد به جهانبینیای باشد که در آن ناظری وجود داشته باشد و تمامی زشتیها و زیباییها روزی آشکار خواهد شد، از زشتیها میپرهیزد وسعی در آرایش به زیباییهای درونی میکند، چون میداند که " دیدهی بینایی هست که در ما نظر کند".۷ در اسلام از روز قیامت نام برده می شود و این " بدین معنی نیست که خورشید در آن طالع استُ بلکه بدین معنی است که روشن است یعنی همه چیز در آن مکشوف است و جای نهانکاری نیست".۸ " نباید پنداشت که معبود، کسی است که ما رسماً به درگاه او سجده میبریم و بطور مصنوعی نسبت به او عبادت میکنیم. آنکه ما طبیعتاً تسلیم او هستیم و به خاطر او تلاش وقف او کردهایم، او معبود ماست... پس مسئله این نیست که خدا نداریم، چرا خدا داریم، باید پرسید کدام خدا؟"9 ما از جهانبینی خدا مرکزی و بینش توحیدی چنین میفهمیم که هر چیز دیکری که در کنار خداوند بنشیند و رقیب نام او شود، شرک آفرین است. در جهانبینی اسلامی وقتی«بسم الله الرحمن الرحیم» میگوییم و به نام خدا هر کاری را شروع میکنیم، به معنای این است که در این جهان، تنها یک نفر نامدار است و خداست. هیچ چیز دیگر از پیش خود نامبردار نیست. همه چیز دیگر نام و نشان خود را از او میگیرند... سبح اسم ربک الاعلی الذی خلق فسوی نام پاک بلند خداوندت را تسبیح کن، این است فرمتنی که در جهانبینی خدامرکزی داریم".10 * " کسانی که برای خود تکیهگاهی غیر از خدا برگرفتهاند، مانند عنکبوتند که با تنیدن تارهایی بدور خود، خانهای ساختهاند و البته سستترین خانهها، خانهی عنکبوت است. ای کاش میدانستند. و براستی ای کاش میدانستند که خدا را با هیچ بتی نمیتوان تعویض کرد".11
1-صفحه 77، 2،3و4- صفحه 78، 5- صفحات79 و 80، 6-صفحه 60، 7و8-صفحه 82، 9-صفحات 83و 84، 10-صفحه 85، 11-صفحه 99
* چکیده کردن قسمت عمده ای از مباحث این گفتار خارج از حد توان من بود.
مطالب قبلی در همین زمینه: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
حدود یک سال از از آخرین پست مرتبط با این مطلب میگذرد!!!!
گفتار سوم نکتهاي که پيش از اين بيان شد، "اين بود که همهي انسانها بدليل سکونتشان در جغرافياي واحد، لزوماً در جهان واحد زندگي نميکنند، نکتهي ديگر که به آن پرداختيم اين بود که ميتوان در جهاني زندگي کرد و در عين حال از آن جهان غايب بود؛ ميتوان بيگانهاي را به جاي خود در جهاني نشاند تا نمايندگي کند و به نام ما عمل کند ... و چنين است که ما الينه مي شويم، مسخ ميشويم و يا به تعبير دقيقتري که در قرآن است، خود را فراموش ميکنيم. اين بيگانه ميتواند تن خاکي ما باشد"1... و همچنين به اين نکته پرداختيم که فراموشي خدا منجر به بيگانه شدن از خود ميشود. " انسان آگاه از وقتي متولد ميشود که در جهاني زندگي کند که هيچکس به جز خودش نمايندهي خودش نباشد... اينها مجموع سخناني است که در نوبتهاي گذشته بيان کرديم و وعده داديم که سخن را در زمينهي جهاني که اسلام براي زندگي معرفي ميکند و محوري که براي اين دنيا معين ميکند، دنبال کنيم".2 "در يک کلام ميتوان گفت جهاني که اديان به ما ميشناسانند جهاني است خدا مرکزي، نه انسان مرکزي، نه طبقه محوري و نه تاريخ محوري، هيچکدام ؛ بلکه خدا مرکزيست و خدا مرکزي بودن يعني اينکه همهي راهها به خداوند ختم ميشود، همهي تلاشها به خاطر او انجام ميشود و همه چيز تفسير نهايي خود را به واسطهي خداوند پيدا ميکند. همهي جهانها، چه جهان هستها، چه جهان بايدها همه از او سرچشمه ميگيرد و متکي و قائم به اوست... هر يک از ما جهاني داريم و اين جهان محوري و زباني دارد، بطوريکه از روي محور زندگي و زبان هر شخص ميتوان دنياي دروني و واقعي او را کشف کرد، از اين لحاظ جهاني که در اسلام معرفي ميشود، يعني جهاني خدا مرکزي، عيناً محوري دارد که عبارتست از خداوند و زباني داردکه همان زبان مذهبي است".3 دکتر سروش سعي دارد مرکز بودن چيزي و محور قرار گرفتن پديدهاي را با بيان مسئلهاي آشکار سازد؛ اين مسئله عبارتست از تحويل علمي. براي اينکار علم فيزيک و شيمي را مثال ميآورد که گرچه به ظاهر علوم متفاوتي ميباشند ولي اگر آنها را عميقتر تفسير کنيم و هر دو را در سطح اتمي و مولکولي بررسي کنيم،"آنگاه پديدههاي به ظاهر متفاوت همه ناگهان زير يک چتر واحد قرار ميگيرند و همه به طور طبيعي و منطقي از يک چشمهي واحد سيراب ميشوند".4 "اگر قبلاًٌ دو علم داشتيم که احياناً رقيب يکديگر و جدا از هم فرض ميشدند و حتي تصور ميرفت که ناظر به پديدههاي متفاوتي در جهان هستند و پيوستگي اندکي بين آنها هست، امروزه ما جز يک علم نداريم که همهي علم دوم را در شکم خود دارد".5 او با تشريح محور و مبنا قرار گرفتن پديدهاي اينگونه نتيجه گيري ميکند که " جهاني خدا مرکزي است که در آن تفسير نهايي همهي پديدها، تفسيري متکي به وجود خداوند است".6 "هميشه ما در تفسرهايمان، چه در علم و چه در فلسفه وقتي آرام ميگيريم که به جواب نهايي برسيم"7، از اين لحاظ، در جهان بيني خدا مرکزي، "تا قبل از اينکه حادثهاي و ارزشي به خداوند منتهي شود، نميتوان آرام گرفت و هنوز بايد انديشيد، ... و تنها در خداست که اين پاسخ به تمام و کمال دريافت ميشود. در مورد ارزشها هم امر به همين منوال است. اين سوال در يک جهانبيني خدا مرکزي توجيه، تفسير و پاسخ نهايي خود را نخواهد يافت مگر اينکه به خدا و به رضاي او ختم شود... در اين جهان هم هستها از خدا فروميريزد و هم ارزشها".8 کساني که در برداشت از جهانبيني خدا مرکزي، اعتقاد به توحيد، چنين برداشت کردهاندکه جهان خارجي بايد توحيدي - به برداشت ايشان يکنواخت - شود، " يعني اختلافات طبيعي و وجودي بين اشياء برداشته شود يا انکار شود، در اين صورت است که جهان بيني توحيدي معنا و وجود پيدا ميکند، اين خطاست. خطاي مضاعف هم هست، چرا؟ به خاطر اينکه اولاً سخن در جهان انسانهاست"9 و همانگونه که قبلاً توضيح داده شده است، جهان واقعي غير از جهان خارجي است و نبايد اين دو را يکي گرفت، "جهان توحيدي يعني جهاني که من به معناي واقعي در آن زندگي ميکنم، بايد محوري داشته باشد و اين محور خداوند است... ثانياً، اين مغالطه است بر مبناي واژهي توحيد، پنداشتهاند که توحيد يعني واحد کردن، يعني يکنواخت کردن، يعني برداشتن اختلافات!... وحدت خداوندي که ضامن وحدت دنياي واقعي هر کس است با يکنواختي در جهان خارج تفاوت بسيار دارد".10 در يک جهان بيني خدا مرکزي انسانها از جوانب گوناگون کشيده نميشوند و به جاهاي گوناگون جواب پس نميدهند، کسان گوناگون از آنها طلبکاري نميکنند و فقط در برابر يک کس و يک محور فعال و مسئولند".11 در جهان بيني خدا مرکز ما جز يک طلبکار نداريم - اگر طلبکاري هست - و جز به يک نفر بيشتر حساب پس نميدهيم و آن خداوند است".12 او اين نکته را يادآور ميشود که با بيان " مسئوليت در برابر يک کس است و همهي راهها به او ختم ميشود"13 نبايد توهم ايجاد شود که از همهي چيزهاي ديگر غفلت کردهايم، سر در گريبان خويش فرو ميبريم و خود را با خداي دروني ساختهي خويش مشغول ميکنيم. اين بدين معنا نيست که ما خلق، رنج و ... را به دست فراموشي سپردهايم، بلکه ما در راه خدا قرار ميگيريم، " راه خداست که راه تکامل است نه بلعکس... ما هيچگاه ارزشهايمان را را به هيچ معبودي غير از خدا منتهي نمکنيم، گامي فراتر برميداريم تا به خداوند برسيم، وقتي که به او رسيديم، به همهي اينها رسيدهايم".14 در جهاني با محوريت خداوند، " ما امانت دار خداوند هستيم، ما خليفهي خداوند هستيم، ما حتي براي او ميميريم، زندگي کردن ما هم براي اوست، عبادتهاي ما هم براي اوست".15 در مفاهيم مکاتبي که انسان محور آنهاست، همه چيز حول محور انسان ميگردد، جهان تاريک است مگر اينکه آنرا به نور انسان روشن کنيم"16، اما در مکتب توحيدي، " انسانيت انسان را وقتي تمام و کامل ميدانيم که به خدا متکي باشد، به خدا نزديکتر باشد، پيوستگي و پيوندش را با خدا هر چه محکمتر کرده باشد؛ قطره درياست اگر با درياست ورنه او قطره و دريا، درياست تنها با اتکال به منبع فياض است که هويت انساني تشخص و هويت واقعي پيدا ميکند و باقيماندني پيدا ميشود".17 اين از نکات بسيار آموزنده و عبرت آموز روزگار ماست که به خاطر غلبهي جهانبيني انسان مرکزي بر اذهان و عقول، تنها زيبايي که در جهان مورد توجه و علاقه است، زيبايي بيروني است... براي کسي که معتقد است زيباييهاي ديگري هم ميتواند وجود داشته باشد، آنگاه همهي هست او و تلاش او مصروف اين نمي شود که فقط و فقط در زيبايي بيرون بکوشد، بلکه درزيبايي درون هم به همان همان نسبت و بلکه بيشتر خواهد کوشيد..."18 مشک را بر تن مزن، بردل بمال مشک چه بود، نام پاک ذيالجلال مولانا "بايد از خودمان سوال کنيم در کدام دنيا زندگي ميکنيم، در آن دنيايي که نظارت خداوندي و حضور پراحتشام و سنگين او را احساس ميکنيم؟ يا در دنيايي که فقط از نظر علمي و فلسفي ميدانيم که چنان موجودي در جهان هست، اما کمترين نقشي در زندگي ما ندارد...خدا ميبايد رسماً و عملاً ئارد زندگي ما شده باشد. آنچه به نام جهاد اکبر و اصغر ميناميم درست همينجا مطرح ميشود. پيغمبر وقتي از جنگ برميگشتند فرمودند ما روانهي جهاد اکبر هستيم، پرسيدند يعني چه؟ فرمودند: جهاد با نفس، تخريب نفس و بازسازي نفس. معطر و زيباتر کردن درون و پيراست زشتيها و پليديهاي باطن، اين جهاد اکـــــبر است".19 من فداي آنکه نفروشــد وجود جز به آن سلطان با افضال وجود من فداي آن مس همت پرست کو بغير کـــيميــا نارد شکست
1- صفحه 53، 2- صفحه 54، 3- صفحات54 و 55، 4- صفحه 57، 5- صفحه 59، 6و 7- صفحه 61، 8و 9- صفحه 63، 10- صفحه 64، 11- صفحه 66، 12- صفحه 65، 13- صفحه 66، 14- صفحه 67، 15و 16- صفحه 68، 17- صفحه 69، 18- صفحات 71و72، 19- صفحه 74.
مطالب قبلی در همین زمینه:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
جهانی که در آن زندگی می کنیم گفتار دوم
دنياي واقعي ما كه در آن زندگي ميكنيم، متفاوت از دنيايي است كه در آن زنده ايم و همه ناظر آن. " در روايات آمده است كه: راههايي كه به سوي خداوند مي رسد به تعداد نفسهاي بندگان خداست يا به تعداد تك تك بندگان خدا. عيناً مي توان گفت دنياهايي كه وجود دارد به تعداد انسانهايي است كه در اين جهان وجود دارد".1 " انسانها مي توانند دنياي خو دشان را به هم نزديك كنند،مي توانند عناصر مشتركي در دنياهاي خود داشته باشند. اما اين به هيچ وجه از روي وحدت دنياي خارج شناخته شدني نيست،بلكه زندگيشان بايد نشان دهد كه تا چه اندازه داراي جهان مشترك و مشابه هستند".2 " محور جهان هر كس، همان است كه محور زندگي اوست"3 و نكته ي مهم اين است كه هر آنچه محور زندگي قرار گيرد به جهان شخص رنگ خاصي مي دهد و "اين جهان در زبان شخص، در روابط او، در معاشرتهاي او، در گفته هاي او و حتي در نگاههاي او هم بروز خواهد كرد".4 هرگز حديث حاضر و غايب شنيده اي ؟ اين مصرع از شعر سعدي آغازي است براي برسي جهاني كه انسان مي تواند در آن حاضر باشد ولي به معناي واقعي از آن غايب باشد. " هدف از اين بحث تا حدودي روشن كردن ابعاد اين جهان و باز شناختن آن است و در نهايت رو برتافتن از چنين زندگي و رو آوردن به زندگي سالم و زيستن در جهاني منطقي تر و قابل دفاع تر".5 از نظر دكتر، انسان مي تواند خود كاذبي را به جاي خود واقعي بگيرد و دنيايي بر اساس خود كاذب بنا كند و " در آن عمري را با غرور و سرور به سر برد، در حاليكه آنكه در آن دنيا زندگي مي كند خود او نيست، گرچه او تصور مي كند كه خود اوست".6 به تعبير او اين اشتباه و يا فريب نوعي بيماري است كه انسن مي تواند به آن مبتلا شود و " به تعبير امروزيها الينه شود، مسخ شود، از خود بيگانه شود و يا به تعبير دقيقتر و قرآني، خودش را فراموش بكند. حقيقت اينست كه انسان هيچگاه از خودش بيگانه نمي شود، اما مي تواند خود را فراموش بكند، ناديده بگيرد و از خودش در حجاب بيفتد. در زمين ديگران خانه مكن كار خود كن، كار بيگانه مكن كيست بيگانه، تن خاكي تو كز بزاي اوســت غــمناكي تو " 7 " در قرآن سخن بسيار در اينباره است كه انسانها خود را فراموش ميكنند و به خودشان ضرر مي زنند. الذين خسروا انفسهم مي گويد: كساني از خودشان كم مي آورند و كم اوردن از خود ضرر كردن از خود است كه چيزي نيست جز از دست دادن سرمايه ي خود، كه سرمايه ي ما چيزي جز خود ما نيست".8 از نظر دكتر آنچه به سود ماست كه بر اين سرمايه بيفزايد، حتي مي توان طاعات و عبادات را نيز مي توان از اين منظر نگريست. هر گاه كه " خود ما رشد و بلوغ بيشتر پيدا كنيم مي توان گفت كه بر سرمايه ي ما افزوده شده است، نبايد تصور كرد كه كارهاي ما و عبادات ما و تلاشهاي ما در جايي ديگر ذخيره مي شوند و در آينده ، در قيامت آنرا بدست ما مي دهند. چيزي كه در گوشه اي باشد چه فرق مي كند ما مالك آن باشيم يا نباشيم".9 ما بر طبق منطق اسلامي هويت نمي يابيم مگر رد ارتباط با خداوند. هر موجودي كه خود را متكي به خود و ختم شده در هستي فرض كند و آگاهانه و دروني تصور وابسته به غير بودن را نداشته باشد در اينصورت خود را گم كرده است"10و در دنيايي زندگي مي كند كه خود متعالي خويش از آن غايب است " يعني به طور كاذب مي پذيرد كه در آن حاضر است اما واقعاً از آن خارج است".11 از نظر دكتر سروش، هر آنچه را كه برايمان خوشايند است با ما سازگارتر و نزديكتر نيز هست،روشن است كه ما خودمان نزديكتر از هر چيزي به خود هستيم، از اينرو بايد سازگارترين همنشين خويش و دلنشين تر ازره همنشين ديگري باشيم " پس چرا ما از خود فرار مي كنيم؟ چرا نمي توانيم يك لحظه در حضور خود بنشينيم،منظورم از در حضور خود تنهايي است، سكوت است.... چرا، اگر حتي براي چند دقيقه اي فرصتي بيابيم كه تنها بنشينيم، بلافاصله به انحاء راههايي كه روزگار حاضر و تمدن حاضر براي فرار كردن در اختيار ما گذاشته فرار مي كنيم؟.... آنچه در همه ي اين موارد مي جوييم، اين است كه به نحوي از دست خود فرار كنيم، چرا؟ به خاطر اينكه در دنياي خود نيستيم و با خود بيگانه ايم. تو به هر صورت كه آيي بايستي كه منم اين، والله اين تو نيستي يك زمان خالي بماني تو ز خلق در غم و انديشه ماني تا به حلق ( مولانا)" 12 " گاهي نفس ما يعني خود دروغين ما ... سراپاي هستي ما را فرا مي گيرد و جهاني را براي ما مي سازد و زنگي اي را برنامه ريزي مي كند كه جهان واقعي ما، يعني جهاني كه در آن حاضر باشيم نيست".13بيگانه اي را به خانه ي خود راه داده ايم،اين بيگانه زندگي ما در دستان خويش گرفته و به هر سو كه مي برد ما نيز در پي او روانيم،..... آيا حاضريم اين را بپذيريم؟ "اين از تعليمات اساسي اديان است كه خود واقعي انسانها را به آنان نشان بدهند و به آنان بگويند كه چگونه مي توان در جهان خود حاضر بود و به تعبير مولانا در زمين ديگران لانه نكرد. پيام پيامبر اسلام نيز جز اين نبوده است. اي زخود پوشيده خود را بازياب در مسلماني حرام است اين حجاب (اقبال لاهوري) " 14 ظاهر انساني خود را نبايد نظاره كنيم، بايد پرده ها را بر اندازيم و آنگاه نه تنها انسان واقعي كه جهاني عظيم را پيش روي خود مي بينيم؛ چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.... (سهراب) " خود را تهي ديدن، بهترين زمينه براي سلب استقلال از شخص است. هرگز باور نكنيد كه معناي استقلال اينست كه كسي به انسان كاري نداشته باشد، وقتي شما خودت را تهي ديدي، ديگران را بخود دعوت خواهي كرد و به خود راه خواهي داد".15 "آيا شما هرگز به اين مطلب انديشيده ايد كه امروزه انسانها تحمل كمترين رنج را ندارند؟...چرا؟ براي اينكه اين مطلب درست به همان جايي مربوط مي شود كه پاي "خود" به ميان مي آيد و همانجاست كه شخص بايد از خود مايه بگذارد و كاري بكند و اين درست همان چيزي است كه عموماً از آن فرار مي كنند و بيشتر مايلند كه چيزهاي بيروني كارگزار آنها باشند. در اينصورت چه توقعي از آنان مي توان داشت كه مستقل باشند و چگونه با مجموعه اي از اينان مي توان جامعه اي مستقل برپا كرد؟" 16 " ما همه در روزگار حاضر عادت كرده ايم كه عوامل بيروني كارها را به جاي ما انجام بدهند، اصرار زياد هست كه قوانين همه ي كارها را بكنند".17 علت اين امور آن است كه نقشي براي خود قايل نيستيم و خود واقعي را فراموش كرده ايم و مايليم عامل ديگري را به جاي خود بنشانيم. " ما گوهري مستقل هستيم، نه برآيند تاثيراتي كه بر ما وارد مي شود. ما عكس العمل محيط نيستيم. ما عنصري هستيم كه محيط را ايجاد مي كنيم. اينجاست كه مي گويم فرق است بين انساني كه خودش در دنياي خود حاضر باشد و زندگي كيد با آنكه بيگانگان بجاي او زندگي بكنند و او از ميانه غايب باشد".18 " در مباحث بعد به توصيف و تبيين جهاني كه در آن، خدا مركز باشد ، همان جهاني كه اسلام به ما معرفي كرده است خواهيم پرداخت و آنرا با جهاني ديگر كه محوري ديگر دارد مقايسه خواهيم كرد به ياري خدا".19 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1- صفحه 30، 2- صفحه 31، 3و4- صفحه 32، 5- صفحه 33، 6- صفحه 34، 7- صفحه 35، 8- صفحه 38، 9- صفحات 37 و 38، 10 و 11- صفحه 39، 12- صفحات 40 و 41، 13- صفحه 42، 14- صفحات 42 و 43، 15- صفحه 47، 16- صفحه 49، 18- صفحه 51، 19- صفحه 52. مطالب قبلی در همین زمینه: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
تو این ایام تعطیلات کتابی خوندم به اسم دالان بهشت، رمانی بود با محوریت دختری به اسم مهناز و داستان شرح اتفاقاتی هستند که برای مهناز می افتند.این اتفاقات از سن 16 سالگی شروع میشن که او دختری بی تجربه و از خیلی لحاظ خام محسوب میشه، محمد پسر همسایه که از خیلی جهات در سن خودش-20سالگی- پسر ایده آل و پخته ای محسوب میشه، علاقه ی زیادی به مهناز داره ....با رضایت هر دو خانواده با هم عقد می کنن.... در کل داستان در رابطه تغییراتی که در زندگی و شخصیت مهناز پیش میاد. اینجا بهانه ی شروع این تغییرات، نسبتاً سنگینه و موضوعات و اتفاقات زیادی پیش میاد که باعث رشد شخصیتی و درونی مهناز میشه .... به قول پدرم یشه از رمان ها و کتاب ها درس زندگی گرفت.موضوع خوب انتخاب شده بود؛ چیزی که تونستم بیشتر ازش استفاده کنم تجربه هایی بود که شخصیت های داستان بدست می آوردند و نتیجه گیری هایی که جای جای کتاب آمده بود؛ گرچه نباید این نتیجه گیریها را صد در صد و بدون فکر قبول کنیم ولی قابل استفاده است. اشکال اصلی کتاب به نظر من اینه که داستان خیلی کند پیش میره و خیلی بیشتر از جزییات مورد نیاز در کتاب آورده شده و می تونم بگم که اولین کتابی بود که براحتی ازخیر بعضی پاراگراف ها و یا حتی صفحات می گذشتم، بدون اینکه نگران این باشم که ممکن قسمتی از داستان رو ازدست بدم؛ موردی که به نظرم روی همین موضوع هم میتونه صحه بگذاره، 450 صفحه ی کتاب که به نظرم زیاد و میشد همین موضوع رو در 200 یا 250 صفحه نوشت، البته دوباره ذکر می کنم که تمام اینها نظرات شخصی من هستند. در کل من این کتاب رو برای خوندن به کسی توصیه نمی کنم، مگر در شرایطی که احساس کنم براش لازمه. کسانی هم که حوصله ی خوندن کتابهای کمی پر صفحه را ندارند این کتاب رو نخونن. من قسمتهایی از متن کتاب رو اینجا آوردم؛ که اکثراً نتیجه گیری هایی هستند که نویسنده از طرف مهناز گرفته و به نظرم قابل استفاده ترین قسمتها هستند. نام کتاب: دالان بهشت نویسنده: نازی صفوی انتشارات ققنوس- چاپ سال 1385 هر که هوایی نپخت یا که به فراقی نسوخت / آخر عمر از جهان چو برود خام رفت حالا بعد از سالها فهمیده ام؛ حس دوست داشتن، حس عاطفی و کشش روحی، حس تعلق خاطر که بدون هیچ گونه رنگی از شهوت و خواست های جسمی باشد، قشنگترین حس های دنیاست. حسی مقدس است و شیرین که اگر کسی فقط یکبار در زندگی اش تجربه کند، تازه می فهمد منظور خداوند از عشق و مهر ومحبت چیست.1 وقتی آدم از درون راضی و خوشحال است، وقتی قلبش گرم و دلش شاد است احساس می کند همه چیز زیباست و همه خوشبختند. بر عکس مواقعی که از درون تکیده و غمگین و درمانده است، قشنگترین منظره های دنیا برایش تیره و تار است و رنگ غم دارد، چون خودش دلش گرفته ، فکر میکند همه غمگینند. این هم یکی ازاشتباههای همیشگی بشر است که همه چیز را قیاس به نفس می کند.2 ....صرف خواستن چیزی، بدون دانستن چرای آن، آدم را گمراه می کند. من بدون اینکه نیاز به خواستن و داشتن را حس کنم، بدون فکر و تعلق و به آسانی محمد را در کنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زدن ذهن خام من می شد. چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفکر، نیاز به پناه و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟! چطور حفظش کنم یا از آن بهره ببرم و بدبختانه آنقدر به تملکش مطمئن بودم که لزومی هم برای تقلا کردن و نگهداری اش نمی دیدم.3 و من سالها بعد فهمیدم که همه چیز در این دنیا فراموش می شود، تغییر می کند و از بین می رود، غیر از تسلط شیرین جان ئ روح آدم ها بر یکدیگر. اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند، تغییر ناپذیر و پایدار است، اما به شرطی که این اثر زاییده ی عشق و محبت واقعی باشد، نه آ نچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که، بین تمام ارواح عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند..... 4 نظام این دنیا بر پایه ی درک و فهم و شعور بنا شده است و برپاست؛ عدم درک و فهم و بی شعوری و کم عقلی در هر مرحله ای از زندگی، از معمولی ترین روابط گرفته تا عشق های آتشین و ریشه دار، اگر مستمر و دایمی بشود، قاتل رابطه و عشق و دوستی است....5 ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی هستند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود.غیر از آن و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی، که آدم ها را به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده، حیران و درمانده به حال خودشان می گذارد، حاصلی ندارد.6 بعضی آدم ها عشق و دوست داشتن را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع دوست داشتن است، شناعتی واضح که تقدس عشق ر آلود می کند و به ذلالت می کشاند. عشق همرام شدن از روی تمایل است، سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن است، نه دامی برای به اسرت کشیاندن و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی، نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد، اسیر در دام.7 اما زندگی معطل درماندگی های ما نیست، می گذرد و در گذز روزها بزرترین مصیبت ها از تو دور می شوند و متعلق به گذشته. تا هستی و نفس داری، مجبوری دوباره به زندگی برگردی، ببینی و بفهمی و تحمل کنی. درد از بین می رود؟ از عظمت مصیبت و فاجعه کم میشود؟ نه درد هست، مصیبت هست، ولی در درون تو، با تو و کنار تو، خمراهت می آید و تو به آن عادت می کنی. درد جزئ لاینفک زندگی است، فرار از آن فرار از زندگی است که امکان ندارد.8 ....و من به مرور در گذر زمان و آشنا شدن با سرگذشت آدم ها به این نتیجه میرسیدم که تمام زندگی مثل داستان است. داستان های جورواجور، بعضی پر فراز و نشیب، بعضی آرام و درگیر سکون و روزمرگی و بعضی مثل خواب های آشفته و پریشان. ولی آنچه مسلم است، در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف هست و آن، فرسایش و رنج است که جزئ لاینفک تمام زندگی هاست و برخورد آدم ها با این جزئ همیشگی، متفاوت است.بعضی دوست دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند. آنها آدم های موفقی هستند که به هر قیمتی، داستان را مطابق میلشان عوض می کنند و جلو می روند. رنج می کشند، اما از آن مثل صیقل روح استفاده می کنند، نه وزنه ای به پا برای جا زدن. ولی بعضی ها ترجیح میدهند که سیاهی لشکر داستان زندگیشان باشند. برای همین در مسیر زندگی، جابجا، قهرمانه ای مختلف پیدا می شوند و زندگی آنها را نقش می زنند و معلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان قهرمانها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج اینها بیش از دیگران باشد. و به این نتیجه میرسیدم که اگر آدم ها، تمام سعی اشان را بکنند که به جای سیاهی لشکر، قهرمان اصلی زندگیشان باشند، تمام داستان ها، اگرچه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک پایانی دلنشین خواهد داشت که کمترین حسن آن این است که دیگر آدم از خودش گله ای ندارد.9 خیلی ها هم میخندن فقط برای اینکه گریه نکرده باشن. بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار/ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم/ نذر کردم کخ خم از راه به میخانه روم تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک/ به در صومعه با بربط و پیمانه روم آشنایان ره عشق گـــرم خـون بخورند / ناکسم گر به شـــکایت ســـوی بیگانه روم گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز / سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم 10 این منم، خوشبختترین زن دنیا، که در تاریک و روشنجاده ای که به آسمان وصل می شود، در حالی که احساس میکنم خود بهشت را در کنار دارم، به همراه نیمه ی دیگر وجودم به دالان بهشت میروم. ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر / مانده آسوده بخسبد چو به منزل رسد 11 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1-صفحات 28 و 29، 2-صفحه ی 29، 3- صفحه ی 77، 4- صفحه ی 102، 5- صفحات 150و 151، 6- صفحه ی 210،7- صفحه ی 227، 8- صفحات 326 و 327، 9- صفحه ی 334، 10- صفحه ی326، 11- صفحه ی448. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
همونطور که قبلاً نوشته بودم کتابی از دکتر سروش رو خونده بودم و قصد داشتم که خلاصه ای از کتاب رو بیارم گرچه فاصله ی زمانی زیاد شد ولی خوشحالم که بلاخره این کار رو شروع کردم. مجموعه ی سه کتاب هست که دکتر در مقدمه راجع به هر کدوم توضیح خیلی مختصری داده و مقدمه ی کتاب رو هم به طور کامل البته از روی نسخه ی چاپی که دست من هست در پست گمشده (1) آوردم.این قسمتی که من اینجا آوردم خلاصه ای از گفتار اول کتاب اول... جهانی که در آن زندگی می کنیم گفتار اول دکتر سروش در ابتدا به معرفی جهانی می پردازد که در آن زندگی می کنیم، البته منظور از جهان، کره ی خاکی و محیط فیزیکی اطراف ما نیست. از نظر سروش دو نوع جهان داریم، یکی جهانی مادی و فیزیکی که همگی در آن به سر می بریم و دیگری جهانی که هر کس برای خود دارد، خود سازنده و بازیگر آن است؛از این لحاظ "ما همگی در یک جهان به سر نمی بریم بلکه به تعداد انسانها جهان وجود دارد"1. نباید اینگونه تصور کنیم که جهان ما همان جهان فیزیکی اطراف ما است، اتفاقاتی که در اطراف ما می افتند ولی هیچگونه تأثیری بر ما نمی گذرند مسلماً در جهان ما نیستند، همین امر در مورد افراد، اشیاء .... نیز صدق می کند. دکتر سروش با قایل شدن تفاوت بین زنده بودن و زندگی کردن، اینطور ادامه میدهد؛"ما انسانها همه در یک جهان زنده ایم اما در یک جهان زندگی نمی کنیم و این نادرست است اگر تصور کنیم زنده بودن مساوی است با زندگی کردن. ما هر کدام در دنیایی که برای خود ساخته ایم زندگی می کنیم و هر کس بر حسب اینکه چگونه دنیایی ساخته باشد و در آن زندگی کند انسان دیگری است. تفاوت و تخالفی هم که بین انسانها وجود دارد بر حسب تفاوت و تخالف دنیاهایی است که در آن به سر می برد و زندگی می کند"2. با این جملات دکتر سروش منظور خوداز جهان را بیان می کند و مفهومی کلی از آن را شرح می دهد. او برای جهان مورد نظر خود معادله ای برقرار می کند:"مرز دنیای هر کس تا آنجاست که وی در آن زندگی می کند"3. او باز هم بر این مسئله تاکید می کند که عواملی در جهان ما قرار دارند که تاثیری بر ما بگذارند و "تا زمانی که عواملی نقشی در زندگی ما ندارند، برای ما ایجاد نگرانی نکرده اند و ما کاری و کوششی به خاطر آنها انجام نمی دهیم و تا وقتی گوشه ای از خاطر ما را فرا نگرفته اند، نمی توان گفت وارد زندگی ما شده اند. باز هم تذکر می دهم ابعاد جهان خارج را مساوی با ابعاد جهان واقعی خود گرفتن خطاست.... از این لحاظ است که ما تکرار می کنیم که زندگی کردن در یک جهان با زنده بودن در آن جهان تفاوت دارد"4. "دنیای بیرونی میتواند تنگتر از دنیای شخص باشد، می تواند معادل دنیای شخص باشد و می تواند وسیعتر از آن باشد... بسیاری کسان هستند که دنیاشان بسیار فراختر از دنیای محسوس است، دنیاهای برگتری دارند و درآنها زندگی می کنند"5. "آنچه را که تا کنون گفته ام در این جمله خلاصه می کنم "جهان ما جهانی نیست که ما تماشاچی آن هستیم، جهان ما جهانی است که ما بازیگر آن هستیم " به میزانی که بازی می کنیم جهان ما خواهد بود و به میزانی که تماشاچی باشیم، فقط می توانیم فریفته ی این پندار شویم که منظره ی ما جهان ماست و از این جا می توان فراخی و تنگی جهانهای انسانها را شناخت"6. "جهان هر کس زبان خاصی و محور خاصی دارد و محور خاص جهان هر کس همان است که محور زندگی اوست. ما باید بلافاصله بگردیم و برای اینکه بدانیم محور جهان ما چیست ببینیم که محور زندگی ما چیست. بخاطر چه چیزی تلاش می کنیم، بدنبال چه چیزی می گردیم، همت ما چیست؟ نهایت هدف ما چیست؟ و تمام زد و خوردهایی که در زندگی داریم، همه ی رفت و آمدها و دشمنی ها و دوستی ها نهایتاً به چه چیزی منتهی می شود؟و اگر در کجا و چه نقطه ای تاثیری گذاشته شود و تغییری رخ دهد، در ما هم تاثیری رخ خواهد داد. هر قسمت از جهان که برای ما بی تفاوت است از جهان ما نیست.ما جهانمان با محوری که دارد مشخص می شود"7. "از این لحاظ امیدوارم من تاکنون توانسته باشم این نکته را در ذهن شما شنونده های8 عزیز نشانده باشم که از این پس در دنیای خود تماشاچی محض نباشیم، بلکه بازیگر باشیم و دوم و مهمتر اینکه به کشف دنیای واقعی خود بپردازیم و ببینیم واقعاً نا ساکنین کدام دیاریم و با چه کسانی همنشین هستیم و ساکنین جهان ما چه کسانی هستند و سوم اینکه کشف کنیم که آیا در دنیای خود زندگی می کنیم یا نه. ای ز خود پوشیده خود را بازیاب/ در مسلمانی حرام است این حجاب "9 " ما به تدریج در بحثهای آینده به کشف این مطلب نزدیک خواهیم شد که اولاً در چه دنیایی هستیم و ثانیاً دنیای مطلوب اسلامی کدام است تا آنرا بشناسیم و بشناسانیم"10. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1. صفحه ی 7، 2. صفحه ی 9، 3. صفحه ی 12، 4. صفحات 22 و 23، 5. صفحه ی 14، 6. صفحه ی 23، 7. صفحه ی 25 8.متن برگرفته از سخنرانی می باشد. ر.ک. مقدمه در پست گمشده (1) 9. صفحات 26 و 29 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
مدت نسبتاً زيادي ميشه که من متوجه شدم چيز بزرگي ( يا چيزايي) تو زندگيم کم دارم، چيز بزرگي که تا حالا بدون اون زنده مونده بودم ولي نتونسته بودم زندگي کنم، بعد از آگاهي از اين کمبود سعي کردم که اين گمشده ي زندگيم رو پيدا کنم، متأسفانه مسير درست و مشخصي رو انتخاب نکرده بودم و مدتي بعد اين گمشده رو از ياد بردم، گرچه هر از گاه تلنگري باعث مي شد که دوباره به يادش بيارم ولي بيحالتر و سستتر از اون بودم که بخوام برم دنبالش. اين گمشده چيزي نبود جز داشتن اصولي براي زندگي، اعتقادي پايدار و ايماني راستين به اصول. اين گمشده ها ناشي از نبود چيزي اصيل تر به اسم خودشناسي بود. از خودم نااميد شدم، هر لحظه که مي گذشت زنده موندن هم برام سختتر ميشد، که اگه علل و بهانه هايي نبودند من حتي زنده هم نميموندم، مدتي بود که از جستجو براي يافتن خودم دست کشيده بودم، تا اينکه جرقه اي باعث شد من دوباره به خودم بيام، از کرختي و سستي خارج بشم و قدم تو مسير درست بذارم. اميدوارم اين مسير رو که تازه توش قدم گذاشتم بتونم طي کنم، احساس ميکنم اين مسير انتهايي نداره ولي هر قدم رو به جلو کلي اميدوارکننده و انگيزه بخش ِ. اين جرقه چيزي نبود جز کتابي، کتابي که به گفته ي خودش در مورد گمشده اييه که منم دنبالش هستم: " همه ي اين مباحث بر محور خودشناسي راستين (که تنها از طريق خداشناسي ميسر است) دور مي زند." کتاب نوشته «عبدالکريم سروش»، با نام «ايدئولوژي شيطاني(دگماتيزم1 نقابدار)» از انتشارات ياران که سال چاپش هم احتمالاً بايد 58يا 59 باشه. البته بايد يادآور بشم که اين اولين کتابي نبود که مطالعه کردم ولي اين کتاب اولين کتابي بود که تونستم ازش استفاده ي زيادي بکنم، شايد ذکر اين نکته هم چندان بد نباشد که قبلاً سعي کرده بودم کتابهاي اصيلتر و معتبرتري مثل قرآن رو بخونم، ولي درک و استخراج مفاهيم از قرآن برام خيلي سخت بود، البته در مورد قرآن هنوز هم دارم سعي ام رو ميکنم. فعلاً مقدمه ي کتاب رو ميارم، اگه شد، در فرصتهای بعدی خلاصه ی کتاب رو شروع میکنم( به این زودیها این کار رو نمیتونم انجام بدم): نام کتاب:«ايدئولوژي شيطاني (دگماتيزم نقابدار)» به ضميمه ي دو سخنراني ديگر: جهاني که در آن زندگي ميکنيم ارتجاع مترقي مقدمه بنام خدا خرسندم که به يمن عنايت الهي و به همت انفاس قدسي پاکان و نيکان توفيق مي يابم که اين مجموعه را تقديم مشتاقان و حقيقت جويان کنم. ديريست که در کار پيراستن و آماده کردن آنم ، و با چنگ و دندان هر جا فرصتي يافته ام در کار آن کرده ام، اما باز هم بدان سرعت که متوقع بود آراسته و بسامان نشد و البته اين تاخير و تطويل، سببي جز کثرت اشتغال و قلت فراغت من نداشت. چهار گفتار نخست از اين مجموعه، چهار سخنراني من بود که در ارديبهشت 1358 از طريق صدا جمهوري اسلامي ايران پخش گرديد و در اواخر همانسال توسط جمعي از دانشجويان نيک انديش و مسلمان تکنيکوم نفيسي بصورت رساله يي طبع و نشر گرديد، که تهي از اغلاط مطبعي نبود. درين مجموعه، اين سخنرانيها با تصرفي اندک و با زدودن آن اغلاط جمع آوري شده است. ارتجاع مترقي، خطابه يي است در دانشگاه علم و صنعت که يکبار بدون اذن من، بصورت رساله يي مستقل و بار ديگر در مجله انديشه ي شماره ي 13 و 14 و 15 منتشر گرديد. در مجموعه ي حاضر، در اين سخنراني جز افزودن برخي پانوشتها تغييري داده نشده است. دگماتيزم نقابدار عنوان يک سخنراني بود در دانشکده ي اقنصاد دانشگاه تهران، که ابتدا در مجله ي سروش و سپس بصورت جدا بطبع رسيد. براي مجموعه ي حاضر، اين سخنراني تماماً باز نويسي شده و بسط بسيار يافته و از لحن گفتار بيرون آمده و بنام نوين ايدئولوژي شيطاني موسوم شده است. ارتباط و تناسب مباحث ياد شده مايه ي آن شد که همه يکجا در دفتر حاضر گرد آيند. و خواننده ي هوشمند، خوود اين رشته را با تعمق کافي کشف و تصديق خواهد کرد. همه ي اين مباحث بر محور خودشناسي راستين (که تنها از طريق خداشناسي ميسر است) دور ميزند و بت ها و شيطانها و معبودهاي کاذب را که در جامه هاي گوناگون عرضه شده اند، رسوا و افشا ميسازد و جامه از تن واژه هاي پر طممطراق و هوش ربا که مايه ي فتنه ي ساده لوحان و فريب نا متميزان است بر ميکند و باطن باطل و مفسدت آنها را باز مينمايد. از اينرو اگر وصفي برين کتاب صادق است، همان "بيماري شناسي فکري" است و اين هدفي است که نگارنده در عموم نشته هاي خود تعقيب مبکند. از خداوند بزرگ، که هادي صراط مستقيم است، هدايت و عنايت مي طلبم و از نيکخواهان و نکته سنجان، انتظار و استدعا دارم که از نقادي و ارشاد دريغ نکنند و اين سنت محمود را فرو نگذارند. و آن رنجوري و سستي که درين ديار در پيکر انديشه افتاده است، به فصح و نقد خويش، درمان و بسامان کنند و آنرا رشد و فربهي مطلوب بخشند و اله ولي التوفيق و هو نعم المولي و نعم النصير. شهريور ماه 1359 تهران. عبدالکريم سروش ________________________________ 1- دگماتیسم : dogmãtism : فلسفه ی مبتنی بر یقین، و آن مجموعه ی افکار کسانی است که اعتقاد به حل مسائل مابعدالطبیعه بوسیله ی روش علمی هستند. ( ر.ک. فرهنگ معین) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
الف تماس با ما گذشته ولی میشه دیدش |
| درباره وبلاگ |
با خودم قرار گذاشتم سعی کنم اینجا آینه ی من و دنیای من باشه، دنیایی که من توش نقش بازیگر رو دارم نه تماشاگر.امیدوارم که بتونم.....حسین
|
| آرشیو موضوعی |
|
گاه نوشتهایم برگرفته کتب خام نوشتها |
|
RSS
|