تبليغاتX
فعلاً؛ بدون عنوان.
تا اطلاع ثانوی دانشجو
حرفهای بقیه میتونه واقعیت رو طور دیگه ای جلوه بده

ولی حقیقت رو هرگز....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

جهانی که در آن زندگی می کنیم

گفتار دوم

 

دنياي واقعي ما كه در آن زندگي ميكنيم، متفاوت از دنيايي است كه در آن زنده ايم و همه ناظر آن.

" در روايات آمده است كه: راههايي كه به سوي خداوند مي رسد به تعداد نفسهاي بندگان خداست يا به تعداد تك تك بندگان خدا. عيناً مي توان گفت دنياهايي كه وجود دارد به تعداد انسانهايي است كه در اين جهان وجود دارد".1

" انسانها مي توانند دنياي خو دشان را به هم نزديك كنند،‌مي توانند عناصر مشتركي در دنياهاي خود داشته باشند. اما اين به هيچ وجه از روي وحدت دنياي خارج شناخته شدني نيست،‌بلكه زندگيشان بايد نشان دهد كه تا چه اندازه داراي جهان مشترك و مشابه هستند".2

" محور جهان هر كس، همان است كه محور زندگي اوست"3  و نكته ي مهم اين است كه هر آنچه محور زندگي قرار گيرد به جهان شخص رنگ خاصي مي دهد و "اين جهان در زبان شخص، در روابط او، در معاشرتهاي او، در گفته هاي او و حتي در نگاههاي او هم بروز خواهد كرد".4

هرگز حديث حاضر و غايب شنيده اي ؟

اين مصرع از شعر سعدي آغازي است براي برسي جهاني كه انسان مي تواند در آن حاضر باشد ولي به معناي واقعي از آن غايب باشد. " هدف از اين بحث تا حدودي روشن كردن ابعاد اين جهان و باز شناختن آن است و در نهايت رو برتافتن از چنين زندگي و رو آوردن به زندگي سالم و زيستن در جهاني منطقي تر و قابل دفاع تر".5

از نظر دكتر، انسان مي تواند خود كاذبي را به جاي خود واقعي بگيرد  و دنيايي بر اساس خود كاذب بنا كند و " در آن عمري را با غرور و سرور به سر برد، در حاليكه آنكه در آن دنيا زندگي مي كند خود او نيست، گرچه او تصور مي كند كه خود اوست".6 به تعبير او اين اشتباه و يا فريب  نوعي بيماري است كه انسن مي تواند به آن مبتلا شود و " به تعبير امروزيها الينه شود، مسخ شود، از خود بيگانه شود و يا به تعبير دقيقتر و قرآني، خودش را فراموش بكند. حقيقت اينست كه انسان هيچگاه از خودش بيگانه نمي شود، اما مي تواند خود را فراموش بكند، ناديده بگيرد و از خودش در حجاب بيفتد.

در زمين ديگران خانه مكن                        كار خود كن، كار بيگانه مكن

كيست بيگانه، تن خاكي تو                      كز بزاي  اوســت غــمناكي تو " 7

" در قرآن سخن بسيار در اينباره است كه انسانها خود را فراموش ميكنند و به خودشان ضرر مي زنند. الذين خسروا انفسهم مي گويد: كساني از خودشان كم مي آورند و كم اوردن از خود ضرر كردن از خود است كه چيزي نيست جز از دست دادن سرمايه ي خود، كه سرمايه ي ما چيزي جز خود ما نيست".8

از نظر دكتر آنچه به سود ماست كه بر اين سرمايه بيفزايد، حتي مي توان طاعات و عبادات را نيز مي توان از اين منظر نگريست. هر گاه كه " خود ما رشد و بلوغ بيشتر پيدا كنيم مي توان گفت كه بر سرمايه ي ما افزوده شده است، نبايد تصور كرد كه كارهاي ما و عبادات ما و تلاشهاي ما در جايي ديگر ذخيره مي شوند و در آينده ، در قيامت آنرا بدست ما مي دهند. چيزي كه در گوشه اي باشد چه فرق مي كند ما مالك آن باشيم يا نباشيم".9

ما بر طبق منطق اسلامي هويت نمي يابيم مگر رد ارتباط با خداوند. هر موجودي كه خود را متكي به خود و ختم شده در هستي فرض كند و آگاهانه و دروني تصور وابسته به غير بودن را نداشته باشد در اينصورت خود را گم كرده است"10و در دنيايي زندگي مي كند كه خود متعالي خويش از آن غايب است " يعني به طور كاذب مي پذيرد كه در آن حاضر است اما واقعاً از آن خارج است".11

از نظر دكتر سروش،‌ هر آنچه را كه برايمان خوشايند است با ما سازگارتر و نزديكتر نيز هست،‌روشن است كه ما خودمان نزديكتر از هر چيزي به خود هستيم، از اينرو بايد سازگارترين همنشين خويش و دلنشين تر ازره همنشين ديگري باشيم " پس چرا ما از خود فرار مي كنيم؟ چرا نمي توانيم يك لحظه در حضور خود بنشينيم،‌منظورم از در حضور خود تنهايي است، سكوت است.... چرا، اگر حتي براي چند دقيقه اي فرصتي بيابيم كه تنها بنشينيم، بلافاصله به انحاء راههايي كه روزگار حاضر و تمدن حاضر براي فرار كردن در اختيار ما گذاشته فرار مي كنيم؟....

آنچه در همه ي اين موارد مي جوييم، اين است كه به نحوي از دست خود فرار كنيم، چرا؟  به خاطر اينكه در دنياي خود نيستيم و با خود بيگانه ايم.

تو به هر صورت كه آيي بايستي    كه منم اين، والله اين تو نيستي

يك زمان خالي بماني تو ز خلق    در غم و انديشه ماني تا به حلق   ( مولانا)" 12

" گاهي نفس ما يعني خود دروغين ما ... سراپاي هستي ما را فرا مي گيرد و جهاني را براي ما مي سازد و زنگي اي را برنامه ريزي مي كند كه جهان واقعي ما، يعني جهاني كه در آن حاضر باشيم نيست".13بيگانه اي را به خانه ي خود راه داده ايم،‌اين بيگانه زندگي ما در دستان خويش گرفته و به هر سو كه مي برد ما نيز در پي او روانيم،..... آيا حاضريم اين را بپذيريم؟

"اين از تعليمات اساسي اديان است كه خود واقعي انسانها را به آنان نشان بدهند و به آنان بگويند كه چگونه مي توان در جهان خود حاضر بود و به تعبير مولانا در زمين ديگران لانه نكرد.

پيام پيامبر اسلام نيز جز اين نبوده است.

اي زخود پوشيده خود را بازياب     در مسلماني حرام است اين حجاب (اقبال لاهوري) " 14

ظاهر انساني خود را نبايد نظاره كنيم،  بايد پرده ها را بر اندازيم و آنگاه نه تنها انسان واقعي كه جهاني عظيم را پيش روي خود مي بينيم؛  چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.... (سهراب)

" خود را تهي ديدن، بهترين زمينه براي سلب استقلال از شخص است. هرگز باور نكنيد كه معناي استقلال اينست كه كسي به انسان كاري نداشته باشد، وقتي شما خودت را تهي ديدي، ديگران را بخود دعوت خواهي كرد و به خود راه خواهي داد".15

"آيا شما هرگز به اين مطلب انديشيده ايد كه امروزه انسانها تحمل كمترين رنج را ندارند؟...چرا؟ براي اينكه اين مطلب درست به همان جايي مربوط مي شود كه پاي "خود" به ميان مي آيد و همانجاست كه شخص بايد از خود مايه بگذارد و كاري بكند و اين درست همان چيزي است كه عموماً از آن فرار مي كنند و بيشتر مايلند كه چيزهاي بيروني كارگزار آنها باشند. در اينصورت چه توقعي از آنان مي توان داشت كه مستقل باشند و چگونه با مجموعه اي از اينان مي توان جامعه اي مستقل برپا كرد؟" 16 " ما همه در روزگار حاضر عادت كرده ايم كه عوامل بيروني كارها را به جاي ما انجام بدهند، اصرار زياد هست كه قوانين همه ي كارها را بكنند".17 علت اين امور آن است كه نقشي براي خود قايل نيستيم و خود واقعي را فراموش كرده ايم و مايليم عامل ديگري را به جاي خود بنشانيم. " ما گوهري مستقل هستيم، نه برآيند تاثيراتي كه بر ما وارد مي شود. ما عكس العمل محيط نيستيم. ما عنصري هستيم كه محيط را ايجاد مي كنيم. اينجاست كه مي گويم فرق است بين انساني كه خودش در دنياي خود حاضر باشد و زندگي كيد با آنكه بيگانگان بجاي او زندگي بكنند و او از ميانه غايب باشد".18

" در مباحث بعد به توصيف و تبيين جهاني كه در آن،  خدا مركز باشد ، همان جهاني كه اسلام به ما معرفي كرده است خواهيم پرداخت و آنرا با جهاني ديگر كه محوري ديگر دارد مقايسه خواهيم كرد به ياري خدا".19

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- صفحه 30، 2- صفحه 31، 3و4- صفحه 32، 5- صفحه 33، 6- صفحه 34، 7- صفحه 35، 8- صفحه 38، 9- صفحات 37 و 38، 10 و 11- صفحه 39، 12- صفحات 40 و 41،

13- صفحه 42، 14- صفحات 42 و 43، 15- صفحه 47، 16- صفحه 49،‌ 18- صفحه 51، 19- صفحه 52.

مطالب قبلی در همین زمینه:

گمشده (۱)- مقدمه ی کتاب

گمشده (۲)- گفتار اول

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

هليا!

 براي دوست داشتن هر نفس زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز

و براي ساختن هر چيز نو، ‌خراب كردن هر چيز كهنه را

                                                             و براي عاشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

 

برگرفته از" بار دیگر شهری که دوست میدارم "

                                                                 نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 
کاش می دانستم فاصله ی من و تو چقدر است

یک، دو .....  یا بیشتر

   یا که نیست فاصله ای و من مانده ام در توهم

                             ای کاش می دانستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

پيش مي رويم و پيش... در سختي ها در شادي ها فرياد مي زنيم:

تا به آنچه از دست مي دهيد اندوهتان فرانگيرد و

به آن چه اعطايتان مي کنيم، سرخوش نشويد

که خداوند هيچ خود ستاي مغروري را دوست ندارد.

 

 

  با اجازه ی قبلی از مهدی این متن رو از وبلاگش برداشتم.                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

در طول چند روز اخیر دو بار به همراه دوستان -البته هر بار جمعی تقریباً متفاوت که مهدی و من در هر دو جمع حاضر بودیم - به کوهی در اطراف میانه رفتیم به اسم گچیلیک.

این کوه از رشته کوه قافلانکوه محسوب میشود، این کوهها هم در محل اتصال رشته کوههای زاگرس و البرز قرار دارند و در قسمت جنوب شرقی میانه قرار گرفتند. قسمتی از عکسها رو در فوتوبلاگم قرار دادم.

این دو سفر کوتاه، برای من از بهترین خاطره های عید سال 86 هستند..... فردا روز آخر تعطیلات و من شنبه به طرف تبریز حرکت می کنم.... دانشکده، استاد، درس، پروژه، همکلاسیها سلام. سلام.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

تو این ایام تعطیلات کتابی خوندم به اسم دالان بهشت،

 رمانی بود با محوریت دختری به اسم مهناز و داستان شرح اتفاقاتی هستند که برای مهناز می افتند.این اتفاقات از سن 16 سالگی شروع میشن که او دختری بی تجربه و از خیلی لحاظ  خام محسوب میشه، محمد پسر همسایه که از خیلی جهات در سن خودش-20سالگی- پسر ایده آل و پخته ای محسوب میشه، علاقه ی زیادی به مهناز داره ....با رضایت هر دو خانواده با هم عقد می کنن.... 

در کل داستان در رابطه تغییراتی که در زندگی و شخصیت مهناز پیش میاد. اینجا بهانه ی شروع این تغییرات،  نسبتاً سنگینه و موضوعات و اتفاقات زیادی پیش میاد که  باعث رشد شخصیتی و درونی مهناز میشه ....

به قول پدرم یشه از رمان ها و کتاب ها درس زندگی گرفت.موضوع خوب انتخاب شده بود؛ چیزی که تونستم بیشتر ازش استفاده کنم تجربه هایی بود که شخصیت های داستان بدست می آوردند و نتیجه گیری هایی که جای جای کتاب آمده بود؛ گرچه نباید این نتیجه گیریها را صد در صد و بدون فکر قبول کنیم ولی قابل استفاده است.

اشکال اصلی کتاب به نظر من اینه که داستان خیلی کند پیش میره و خیلی بیشتر از جزییات مورد نیاز در کتاب آورده شده و می تونم بگم که اولین کتابی بود که براحتی ازخیر بعضی پاراگراف ها و یا حتی صفحات می گذشتم، بدون اینکه نگران این باشم که ممکن قسمتی از داستان رو ازدست بدم؛ موردی که به نظرم روی همین موضوع هم میتونه صحه بگذاره، 450 صفحه ی کتاب که به نظرم زیاد و میشد همین موضوع رو در 200 یا 250 صفحه نوشت، البته دوباره ذکر می کنم که تمام اینها نظرات شخصی من هستند.

در کل من این کتاب رو برای خوندن به کسی توصیه نمی کنم، مگر در شرایطی که احساس کنم براش لازمه. کسانی هم که حوصله ی خوندن کتابهای کمی پر صفحه را ندارند این کتاب رو نخونن. من قسمتهایی از متن کتاب رو اینجا آوردم؛ که اکثراً نتیجه گیری هایی هستند که نویسنده از طرف مهناز گرفته و به نظرم قابل استفاده ترین قسمتها هستند.

 

نام کتاب: دالان بهشت

نویسنده: نازی صفوی

انتشارات ققنوس- چاپ سال 1385

 

هر که هوایی نپخت یا که به فراقی نسوخت / آخر عمر از جهان چو برود خام رفت

 

حالا بعد از سالها فهمیده ام؛ حس دوست داشتن، حس عاطفی و کشش روحی، حس تعلق خاطر که بدون هیچ گونه رنگی از شهوت و خواست های جسمی باشد، قشنگترین حس های دنیاست. حسی مقدس است و شیرین که اگر کسی فقط یکبار در زندگی اش تجربه کند، تازه می فهمد منظور خداوند از عشق و مهر ومحبت چیست.1

 

وقتی آدم از درون راضی و خوشحال است، وقتی قلبش گرم و دلش شاد است احساس می کند همه چیز زیباست و همه خوشبختند. بر عکس مواقعی که از درون تکیده و غمگین و درمانده است، قشنگترین منظره های دنیا برایش تیره و تار است و رنگ غم دارد، چون خودش دلش گرفته ، فکر میکند همه غمگینند. این هم یکی ازاشتباههای همیشگی بشر است که همه چیز را قیاس به نفس می کند.2

 

....صرف خواستن چیزی، بدون دانستن چرای آن، آدم را گمراه می کند. من بدون اینکه نیاز به خواستن و داشتن را حس کنم، بدون فکر و تعلق و به آسانی محمد را در کنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زدن ذهن خام من می شد. چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفکر، نیاز به پناه و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟! چطور حفظش کنم یا از آن بهره ببرم و بدبختانه آنقدر به تملکش مطمئن بودم که لزومی هم برای تقلا کردن و نگهداری اش نمی دیدم.3

 

 و من سالها بعد فهمیدم که همه چیز در این دنیا فراموش می شود، تغییر می کند و از بین می رود، غیر از تسلط شیرین جان ئ روح آدم ها بر یکدیگر. اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند، تغییر ناپذیر و پایدار است، اما به شرطی که این اثر زاییده ی عشق و محبت واقعی باشد، نه آ نچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که، بین تمام ارواح عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند..... 4

 

نظام این دنیا بر پایه ی درک و فهم و شعور بنا شده است و برپاست؛ عدم درک و فهم و بی شعوری و کم عقلی در  هر مرحله ای از زندگی، از معمولی ترین روابط گرفته تا عشق های آتشین و ریشه دار، اگر مستمر و دایمی بشود، قاتل رابطه و عشق و دوستی است....5

 

ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی هستند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود.غیر از آن و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی، که آدم ها را به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده، حیران و درمانده به حال  خودشان می گذارد، حاصلی ندارد.6

 

بعضی آدم ها عشق و دوست داشتن را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع دوست داشتن است، شناعتی واضح که تقدس عشق ر آلود می کند و به ذلالت می کشاند.

عشق همرام شدن از روی تمایل است، سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن است، نه دامی برای به اسرت کشیاندن و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی، نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد، اسیر در دام.7

 

اما زندگی معطل درماندگی های ما نیست، می گذرد و در گذز روزها بزرترین مصیبت ها از تو دور می شوند و متعلق به گذشته. تا هستی و نفس داری، مجبوری دوباره به زندگی برگردی، ببینی و بفهمی و تحمل کنی. درد از بین می رود؟ از عظمت مصیبت و فاجعه کم میشود؟

نه درد هست، مصیبت هست، ولی در درون تو، با تو و کنار تو، خمراهت می آید و تو به آن عادت می کنی. درد جزئ لاینفک زندگی است، فرار از آن فرار از زندگی است که امکان ندارد.8

 

....و من به مرور در گذر زمان و آشنا شدن با سرگذشت آدم ها به این نتیجه میرسیدم که تمام زندگی مثل داستان است. داستان های جورواجور، بعضی پر فراز و نشیب، بعضی آرام و درگیر سکون و روزمرگی و بعضی مثل خواب های آشفته و پریشان. ولی آنچه مسلم است، در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف هست و آن، فرسایش و رنج است که جزئ لاینفک تمام زندگی هاست و برخورد آدم ها با این جزئ همیشگی، متفاوت است.بعضی دوست دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند. آنها آدم های موفقی هستند که به هر قیمتی، داستان را مطابق میلشان عوض می کنند و جلو می روند. رنج می کشند، اما از آن مثل صیقل روح استفاده می کنند، نه وزنه ای به پا برای جا زدن. ولی  بعضی ها ترجیح میدهند که سیاهی لشکر داستان زندگیشان باشند. برای همین در مسیر زندگی، جابجا، قهرمانه ای مختلف پیدا می شوند و زندگی آنها را نقش می زنند و معلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان قهرمانها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج اینها بیش از دیگران باشد.

و به این نتیجه میرسیدم که اگر آدم ها، تمام سعی اشان را بکنند که به جای سیاهی لشکر، قهرمان اصلی زندگیشان باشند، تمام داستان ها، اگرچه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک پایانی دلنشین خواهد داشت که کمترین حسن آن این است که دیگر آدم از خودش گله ای ندارد.9

 

خیلی ها هم میخندن فقط برای اینکه گریه نکرده باشن.

 

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار/ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم/ نذر کردم کخ خم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک/ به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق گـــرم خـون بخورند / ناکسم گر به شـــکایت ســـوی بیگانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز / سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم 10

 

این منم، خوشبختترین زن دنیا، که در تاریک و روشنجاده ای که به آسمان وصل می شود، در حالی که احساس میکنم خود بهشت را در کنار دارم، به همراه نیمه ی دیگر وجودم به دالان بهشت میروم.

ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر / مانده آسوده بخسبد چو به منزل رسد 11

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

1-صفحات 28 و 29، 2-صفحه ی 29، 3- صفحه ی 77، 4- صفحه ی 102، 5- صفحات 150و 151، 6- صفحه ی 210،7- صفحه ی 227، 8- صفحات 326 و 327، 9- صفحه ی 334، 10- صفحه ی326،   11- صفحه ی448.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

با هر منطقی که بخوایم در مورد آثار باستانی فکر کنیم، فکر نمیکنم بشه دلیلی برای اینکه برای اونها رو بخوایم از بین ببریم نمی بینم. این آثار نشانه های باقیمانده از فرهنگ گذشته ی ما محسوب میشن، فرهنگی که متاسفانه مدتهاست توجه درستی بهش نمیشه....

مدتهاست که بحث آبگیری سد سیوند مطرح شده که جداً مایه ی تاسفه.....

این نوشته رو در jeybiss دیدم، از بابت صحت متن مطمئن نیستم ولی به هر حال یه تلنگره برای ما....

ای آدمی‌زاد، هر که باشی و از هر جا که بیایی،
و از آن ِهر زمانی که باشی،
زیرا می‌دانم خواهی آمد،
من کورشم،
که برای پارسیان این کشور پهناور را ساخته‌ام،
پس به این مشت خاک،
که تن مرا پوشانده، رشگ مبر

هر کس آرامگاه مرا ویران کند
اهورامزدا او را نابود کند

(سنگ نوشته ای از کورش بزرگ در پاسارگاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 
 

برف مي‌بارد؛
برف مي‌بارد به روي خار وخاراسنگ.
كوه‌ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ،
راه‌ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ…
بر نمي‌شد گر زِ بامِ كلبه‌ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي‌مان نمي‌آورد،
ردِ پاها گر نمي‌افتاد روي جاده‌ها لغزان،
ما چه مي‌كرديم در كولاكِ دل آشفته‌يِ دم سرد؟
آنك، آنك كلبه‌اي روشن،
رويِ تپه، روبه‌رويِ من…

در گشودندم.
مهرباني‌ها نمودنم.
زود دانستم، كه دور از داستانِ خشمِ برف وسوز،
در كنار شعله‌يِ آتش،
قصه مي‌گويد براي بچه‌هاي خود عمو نوروز،
"… گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته‌ها كاينجاست.
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغ‌هاي گل؛
دشت‌هايِ بي‌دروپيكر؛

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف؛
تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب؛
بويِ عطرِ خاكِ باران‌خورده در كهسار؛
خواب گندم‌زارها در چشمه‌ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غمِ انسان نشستن؛

پا به پاي شادماني‌هاي مردم پاي كوبيدن؛

كاركردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم‌انداز بيابان‌هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه‌هايي از سبويِ تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم‌نفس با بلبلان كوهيِ آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم‌روزِ خستگي را در پناه دره ماندن؛
گاه‌گاهي،
زيرِسقفِ اين سفالين بام‌هايِ مه گرفته،
قصه‌هايِ درهمِ غم را ز نم‌نم‌هاي بارانها شنيدن؛
بي‌تكان گهواره‌يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شبِ برفي،
پيشِ آتش‌ها نشستن،
دل به روياهاي دامن‌گير و گرمِ شعله بستن…

آري، آِي زندگي زيباست.
زندگي آتش‌گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقصِ شعله‌اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناهِ ماست."

پيرمرد، آرام وبالبخند،

كنده‌اي در كوره‌يِ افسرده جان افكند.
چشم‌هايش در سياهي‌هايِ كومه جست وجو مي‌كرد؛
زيرِ لب آهسته باخود گفت‌وگو مي‌كرد:

"زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله‌ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي‌دريغ افكنده رويِ كوه‌ها دامان،
آشيان‌ها بر سر انگشتانِ تو جاويد،
چشمه‌ها در سايبان‌هايِ تو جوشنده،
آفتاب و باد وباران برسرت افشان،
جان تو خدمت‌گرِ آتش…
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!

"زندگاني شعله مي‌خواهد"، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله‌ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستانِ ما زآرش بود.
او به جان خدمت‌گزارِ باغِ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگارِ تلخ و تاري بود.
بختِ ما چون رويِ بدخواهانِ ما تيره.
دشمنان برجانِ ما چيره.
شهرِ سيلي‌خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان‌هايِ پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگارِ ننگ.
غيرت‌اندر بندهايِ بندگي پيچان؛
عشق در بيماريِ فصل‌ها فصلِ زمستان شد،
صحنه‌يِ گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان‌هايِ خاموشي،
مي‌تراويد از گلِ انديشه‌ها عطرِ فراموشي.

ترس بود و بال‌هايِ مرگ؛
كَس نمي‌جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگرِ آزادگان خاموش؛
خيمه‌گاه دشمنان پرجوش.

مرزهايِ مُلك،
همچو سرحداتِ دامن گسترِ انديشه، بي‌سامان.
برج‌هايِ شهر،
همچو باروهايِ دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحد واز باور…
هيچ سينه كينه‌اي در بر نمي‌اندوخت.
هيچ دل مهري نمي‌ورزيد.
هيچ كس دستي به سويِ كس نمي‌آورد.
هيچ كس در رويِ ديگر كس نمي‌خنديد.

باغ‌هايِ آرزو بي‌برگ؛
آسمانِ اشك‌ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان دركار…

انجمن‌ها كرد دشمن؛
رايزن‌ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دستِ ما شكستِ ما برانديشند.
نازك‌انديشانِ‌شان، بي‌شرم، ـ
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم، ـ
يافتند آخر فسوني را كه مي‌جستند…
چشم‌ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست‌وجو مي‌كرد:
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوش بازگو مي‌كرد:

"آخرين فرمان، آخرين تحقير…
مرز را پروازِ تيري مي‌دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه‌هامان تنگ،
آرزومان كور…
ور بپرد دور،
تا كجا؟… تا چند؟…
آه!… كو بازويِ پولادين و كو سرپنجه‌يِ ايمان؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي‌كرد؛
چشم‌ها، بي‌گفت‌وگويي،
هر طرف را جست‌وجو مي‌كرد."

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي‌ساييد.
دل م از ميانِ دره‌هايِ دور، گرگي خسته مي‌ناليد.
برف رويِ برف مي‌باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي‌ماليد.

"صبح مي‌آمد ـ پيرمرد آرام كرد آغاز، ـ
پيشِ رويِ لشكرِ دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز….

آسمان الماسِ اخترهايِ خود را داده بود از دست
بي‌نفس مي‌شد سياهي در دهان، صبح؛
باد پرمي‌ريخت رويِ دشتِ بازِ دامنِ البرز.

لشكرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دودو و سه‌سه به پچ‌پچ گردِ يكديگر؛
كودكان بربام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم‌كَمَك در اوج آمد پچ‌پچِ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بُرِش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
«منم آرش، ـ
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن، ـ
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تيرِ تركش آزمونِ تلخ‌تان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، ـ
فرزندِ رنج وكار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده‌يِ ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميانِ دست مي‌گيرم
ومي‌افشارمش در چنگ، ـ
دل، اين جامِ پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي‌تابِ خشم آهنگ…

كه تا نوشم به نامِ فتح‌تان در بزم؛
كه تا كوبم به جامِ قلب‌تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزمِ ما ورزمِ ما، سبو و سنگ را جنگ است.
ردگ درين پيكار،
در اين كار،
دلِ خلقي است در مشتم،
اميدِ مردمي خاموش هم پشتم.

كمانِ كهكشان در دست،
كمان‌داري كمان‌گيرم.
شهابِ تيزرو تيرم؛
ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم؛
به چشمِ آفتابِ تازه‌رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان‌بر.
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تنِ پولاد و نيرويِ جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكانِ هستي‌سوزِ سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز."

پس آن گَه سر به سويِ آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتارِ ديگر كرد:

"درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبحِ راستين سوگند!
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاك‌بين سوگند!
كه آرش جانِ خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي‌درنگي خواهدش افكند.

زمين مي‌داند اين را، آسمان‌ها نيز،
كه تن بي‌عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كارِ من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است."

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه‌ها بي‌تاب مي‌زد جوش.

"ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين برچهره، مي‌آيد.
به هر گامِ هراس‌افكن،
مرا با ديده‌يِ خون‌بار مي‌پايد.
به بالِ كركسان گردِ سرم پرواز مي‌گيرد،
به راهم مي‌نشيند، راه مي‌بندد؛
به رويم سرد مي‌خندد؛
به كوه ودره مي‌ريزد طنينِ زهرخندش را،
وبازش باز مي‌گيرد.

دلم از مرگ بی‌زار است؛
كه مرگِ اهرمن‌خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه زاندوهان روانِ زندگي تار است؛
ي بي‌جان ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است؛
فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است.
همان بايسته‌يِ آزادگي اين است.

هزاران چشمِ گويا و لبِ خاموش
مرا پيكِ اميدِ خويش مي‌داند.
هزاران دستِ لرزان و دلِ پرجوش
گهي مي‌گيردم، گه پيش مي‌راند.

پيش مي‌آيم.
دل وجان را به زيورهايِ انساني مي‌آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره‌يِ ترس آفرينِ مرگ خواهم كند."

نيايش را، دو زانو برزمين بنهاد.
به سويِ قله‌ها دستانِ زهم بگشاد؛
"برآ، اي آفتاب، اي توشه‌يِ اميد!
برآ، اي خوشه‌يِ خورشيد!
تو جوشان چشمه‌اي، من تشنه‌اي بي‌تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كامِ مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش‌جو دارم،
به موجِ روشنايي شست‌وشو خواهم؛
زِ گل برگِ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله‌هايِ سركشِ خاموش،
كه پيشاني به تندرهايِ سهم‌انگيز مي‌ساييد،
كه بر ايوانِ شب داريد چشم‌اندازِ رويايي،
كه سيمين پايه‌هايِ روزِ زرين را به روي شانه مي‌كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي‌گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم‌ها كه از باد سحرگاهان به سرداريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاهي كه در كوه و كمر داريد."

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
توگويي اين جهان را بود باگفتار آرش گوش.
به يال كوه‌ها لغزيد كم‌كم پنجه‌ي خورشيد.
هزاران نيره‌ي زرين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بربام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي‌كلامي، با غمي جان كاه،
زچشمان بر همي شد با نسيم صبح‌دم هم‌راه.
كدامين نغمه مي‌ريزد،
كدام آهنگ آيا مي‌تواند ساخت،
طنين گام‌هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي‌رفتند؟
طنين گام‌هايي را كه آگاهانه مي‌رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريش‌خند آميز،
راه‌ وا كردند.
كودكان از بام‌ها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن‌بندها در مشت،
همرهِ او قدرتِ عشق و وفا كردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شكاف دامنِ البرز بالا رفت.
وز پيِ او،
پرده‌هايِ اشك پي‌در پي فرود آمد."

بست يك دم چشم‌هايش را عمونوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگانِ خسته و پي‌جو،
در شگفت از پهلواني‌ها.
شعله‌هايِ كوره در پرواز،
باد در غوغا.

"شام گاهان،
راه‌جوياني كه مي‌جستند آرش را به رويِ قله‌ها، پي‌گير،
باز گرديدند،
بي‌نشان از پيكرِ آرش،
با كمان و تركشي بي‌تير.
آري، آري، جانِ خود در تيركرد آرش.
كارِ صدها صدهزاران تيغه‌يِ شمشيركرد آرش.
تيرِ آرش را سواراني كه مي‌راندند برجيحون،
به ديگر نيم‌روزي از پيِ آن روز،
نشسته بر تناور ساقِ گردويي فرو ديدند.
وآنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران باز ناميدند.

آفتاب،
در گريزِ بي‌شتابِ خويش،
سال‌ها بر بامِ دنيا پاكشان سرزد.

ماهتاب،
بي‌نصيب از شبروي‌هايش، همه خاموش،
در دلِ هر كوي وهر برزن،
سربه هر ايوان وهر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال‌ها بگذشت.
سال‌ها وباز،
در تما وين سراسر قله‌يِ مغموم و خاموشي كه مي‌بينيد،
وندرونِ دره‌هايِ برف‌آلودي كه مي‌دانيد،

رهگذرهايي كه شب در راه مي‌مانند
نامِ آرش را پياپي در دلِ كهسار مي‌خوانند،
ونيازِ خويش مي‌خواهند.

با دهانِ سنگ هاي كوه آرش مي‌دهد پاسخ.
مي‌كندشان از فراز و از نشيبِ جاده‌ها آگاه؛
مي‌دهد اميد،
مي نمايد راه."

در برون كلبه مي‌بارد.
برف مي‌بارد به رويِ خار وخارا سنگ.
كوه‌ها خاموش،
دره‌ها دل‌تنگ.
راه‌ها چشم‌انتظارِ كارواني با صدايِ زنگ…

كودكان ديري است در خوابند،
درخواب است عمونوروز.
مي‌گذارم كنده‌اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا مي‌رود پرسوز…

شنبه 23/12/1337

 سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

ممنون از مهدی که من رو به آرزو بازی دعوت کرد. از ته دل آرزو میکنم که سال خوبی برای دوستام و من هم در کنار دوستام داشته باشم....

خیلی امیدوارم  به اینکه امسال سال خوبی باشه و خبرای خوب زود به زود بشنوم.... انشاا... همینطور هم میشه.

هزار و سیصد و هشتاد و شش سال خوک است. بالاخره سگ با تمام دلهره ها و اضطراب ها و بی اعتمادیش سال را به پایان رساند و برای یک استراحت طولانی دوازده ساله ما را ترک کرد تا فرصت پیدا کنیم نفس راحتی بکشیم. بر مبنای گاه شماری های شرقی سال ۱۳۸۶ و سال ۲۰۰۷ سال خوک است.
هرچه نگرانی در سال های قبل بود در سال خوک جایش را به آرامش و شادی و راحتی می دهد.
تقسیم دوازده تایی فقط مختص ماه های سال نیست، بلکه چینی ها و اصولا اهل نجوم هم سال ها را به دوره های دوازده تایی تقسیم می کنند که هر کدام را با نماد یک حیوان مشخص می کنند: این نمادها عبارتند از موش، گاو، ببر، گربه که در سال‌های مصری خرگوش نام گرفته است، اژدها، مار، اسب، بز، میمون، خروس، سگ و خوک .
خوک آخرین حلقه دوازده گانه سال هاست و در بطن خود زندگی دوباره با تمام شور و شرش را دارد. از نظر طالع بینی چینی سال خوک بهترین سال برای تمام مردم دنیاست چون در این سال کار فراوان برای همه وجود دارد و گردش پول عادلانه خواهد بود. خوک، سالی که از دست گرفتاری های سیاسی و اداری می توان نفس راحتی کشید. این سال برای روشنفکران و اهل حساب و کتاب به یک اندازه خوب است و به همین خاطر سال تعادل و تناسب به شمار می‌رود.
از بدی های سال خوک این است که افراد از هم دیگر تقاضای کمک کمتری می کنند و احتمالا آسیب بیشتری می بینند.
در میان افراد سرشناس متولد سال خوک می‌توان از میلیاردهای سرشناسی چون راکفلر و فورد اول نام برد.
از اهل قلم و فرهنگ فدريکو گارسیا لورکا شاعر اسپانیایی که به دست فاشیست های طرفدار ژنرال فرانکو کشته شد در سال خوک متولد شده است.
هانری هشتم و بیسمارک صدراعظم آلمان متولدین بدنام سال خوک اند.
دیگر متولدین سرشناس سال خوک پاسکال، مادام مانتنون و لوکوز بوزیه هستند.

 گرچه زیاد به حرفها و نتیجه گیریهایی که مربوط به طالع بینی میشه اعتقاد ندارم ولی بیشتر به خاطر علت نامگذاری سالها این مطلب رو که در کالج پارک دیدم اینجا گذاشتم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 

 

همونطور که قبلاً نوشته بودم کتابی از دکتر سروش رو خونده بودم و قصد داشتم که خلاصه ای از کتاب رو بیارم گرچه فاصله ی زمانی زیاد شد ولی خوشحالم که بلاخره این کار رو شروع کردم.

مجموعه ی سه کتاب هست که دکتر در مقدمه راجع به هر کدوم توضیح خیلی مختصری داده و مقدمه ی کتاب رو هم به طور کامل البته از روی نسخه ی چاپی که دست من هست در پست گمشده (1) آوردم.این قسمتی که من اینجا آوردم خلاصه ای از گفتار اول کتاب اول...

 

جهانی که در آن زندگی می کنیم

گفتار اول

دکتر سروش در ابتدا به معرفی جهانی می پردازد که در آن زندگی می کنیم، البته منظور از جهان، کره ی خاکی و محیط فیزیکی اطراف ما نیست.

از نظر سروش دو نوع جهان داریم، یکی جهانی مادی و فیزیکی که همگی در آن به سر می بریم و دیگری جهانی که هر کس برای خود دارد، خود سازنده و بازیگر آن است؛از این لحاظ "ما همگی در یک جهان به سر نمی بریم بلکه به تعداد انسانها جهان وجود دارد"1.

نباید اینگونه تصور کنیم که جهان ما همان جهان فیزیکی اطراف ما است، اتفاقاتی که در اطراف ما می افتند ولی هیچگونه تأثیری بر ما نمی گذرند مسلماً در جهان ما نیستند، همین امر در مورد افراد، اشیاء .... نیز صدق می کند.

دکتر سروش با قایل شدن تفاوت بین زنده بودن و زندگی کردن، اینطور ادامه میدهد؛"ما انسانها همه در یک جهان زنده ایم اما در یک جهان زندگی نمی کنیم و این نادرست است اگر تصور کنیم زنده بودن مساوی است با زندگی کردن. ما هر کدام در دنیایی که برای خود ساخته ایم زندگی می کنیم و هر کس بر حسب اینکه چگونه دنیایی ساخته باشد و در آن زندگی کند انسان دیگری است. تفاوت و تخالفی هم که بین انسانها وجود دارد بر حسب تفاوت و تخالف دنیاهایی است که در آن به سر می برد و زندگی          می کند"2.

با این جملات دکتر سروش منظور خوداز جهان را بیان می کند و مفهومی کلی از آن را شرح می دهد.

او برای جهان مورد نظر خود معادله ای برقرار می کند:"مرز دنیای هر کس تا آنجاست که وی در آن زندگی می کند"3.

او باز هم بر این مسئله تاکید می کند که عواملی در جهان ما قرار دارند که تاثیری بر ما بگذارند و "تا زمانی که عواملی نقشی در زندگی ما ندارند، برای ما ایجاد نگرانی نکرده اند و ما کاری و کوششی به خاطر آنها انجام نمی دهیم و تا وقتی گوشه ای از خاطر ما را فرا نگرفته اند، نمی توان گفت وارد زندگی ما شده اند. باز هم تذکر می دهم ابعاد جهان خارج را مساوی با ابعاد جهان واقعی خود گرفتن خطاست.... از این لحاظ است که ما تکرار می کنیم که زندگی کردن در یک جهان با زنده بودن در آن جهان تفاوت دارد"4.

"دنیای بیرونی میتواند تنگتر از دنیای شخص باشد، می تواند معادل دنیای شخص باشد و می تواند وسیعتر از آن باشد... بسیاری کسان هستند که دنیاشان بسیار فراختر از دنیای محسوس است، دنیاهای برگتری دارند و درآنها زندگی می کنند"5.

"آنچه را که تا کنون گفته ام در این جمله خلاصه می کنم "جهان ما جهانی نیست که ما تماشاچی آن هستیم، جهان ما جهانی است که ما بازیگر آن هستیم " به میزانی که بازی می کنیم جهان ما خواهد بود و به میزانی که تماشاچی باشیم، فقط می توانیم فریفته ی این پندار شویم که منظره ی ما جهان ماست و از این جا می توان فراخی و تنگی جهانهای انسانها را شناخت"6.

"جهان هر کس زبان خاصی و محور خاصی دارد و محور خاص جهان هر کس همان است که محور زندگی اوست. ما باید بلافاصله بگردیم و برای اینکه بدانیم محور جهان ما چیست ببینیم که محور زندگی ما چیست. بخاطر چه چیزی تلاش می کنیم، بدنبال چه چیزی می گردیم، همت ما چیست؟ نهایت هدف ما چیست؟ و تمام زد و خوردهایی که در زندگی داریم، همه ی رفت و آمدها و دشمنی ها و دوستی ها نهایتاً به چه چیزی منتهی می شود؟و اگر در کجا و چه نقطه ای تاثیری گذاشته شود و تغییری رخ دهد، در ما هم تاثیری رخ خواهد داد.

هر قسمت از جهان که برای ما بی تفاوت است از جهان ما نیست.ما جهانمان با محوری  که دارد مشخص می شود"7.

"از این لحاظ امیدوارم من تاکنون توانسته باشم این نکته را در ذهن شما شنونده های8 عزیز نشانده باشم که از این پس در دنیای خود تماشاچی محض نباشیم، بلکه بازیگر باشیم و دوم و مهمتر اینکه به کشف دنیای واقعی خود بپردازیم و ببینیم واقعاً نا ساکنین کدام دیاریم و با چه کسانی همنشین هستیم و ساکنین جهان ما چه کسانی هستند و سوم اینکه کشف کنیم که آیا در دنیای خود زندگی می کنیم یا نه.

ای ز خود پوشیده خود را بازیاب/ در مسلمانی حرام است این حجاب "9

" ما به تدریج در بحثهای آینده به کشف این مطلب نزدیک خواهیم شد که اولاً در چه دنیایی هستیم و ثانیاً دنیای مطلوب اسلامی کدام است تا آنرا بشناسیم و بشناسانیم"10.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. صفحه ی 7،  2. صفحه ی 9،  3. صفحه ی 12،  4. صفحات 22 و 23،  5. صفحه ی 14،

6. صفحه ی 23،  7. صفحه ی 25

8.متن برگرفته از سخنرانی می باشد. ر.ک. مقدمه در پست گمشده (1)

9. صفحات 26 و 29

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 
                                   

                       

این عکس، نمکدونی روی میز.....

برام جالب اومد، این عکس رو سال پیش خوابگاه گرفتم و به نوعی برام عامل یادآوری سال سوم و خاطرات خوابگاه محسوب میشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت   توسط من یا همون خودم | 
 
الف
تماس با ما
گذشته ولی میشه دیدش
درباره وبلاگ
با خودم قرار گذاشتم سعی کنم اینجا آینه ی من و دنیای من باشه، دنیایی که من توش نقش بازیگر رو دارم نه تماشاگر.امیدوارم که بتونم.....حسین

دم دستی
World Press Photo 2007
ایران یا ویران؟!؟!
جنتي: اصل بر برائت افراد نيست
یعنی امروز 15 آذره......!!!

جايزه "منتقد"، از دولت اولمرت تا دولت احمدی‌نژاد
همه ...
يادداشت‌های نيک‌آهنگ کوثر
Bozorgmehr Hosseinpour Official Website
THE FIRST INFORMATION CENTER OF IRANIAN CARTOONISTS ON THE WEB
روی جلد | کتاب نیوز
اسدا.. امرایی
آرشیو دم دستی
نسخ پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
گاه نوشتهایم
برگرفته
کتب
خام نوشتها
پیوندها
طرف دیگر شب(تا آزادی دانشجویان در بندا آزادی دانشجویان در بند)
رضا موسوي
عليرضا مشهديزاده
ناشناس!!! (Lomex)
گاماس -تا آزادی دانشجویان در بندا آزادی دانشجویان در بند
سیاه، آبی، سفید - تا رهایی دانشجویان دربند
رفتن رسيدن است
Moein
دستنویس
300the movie
واحد فراهم آوری اعضا پیوندی
حرکت ملی کنترل دیابت
unite for diabetes
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک)
کتابخانه شخصی و عمومی با امکانات عالی
پروژه های کارشناسی
فوتوبلاگ من در Opera
وبلاگ قبلی من در پرشین بلاگ
فوتوبلاگ مهدی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
Locations of visitors to this page