![]() |
![]() |
|
| تا اطلاع ثانوی دانشجو |
|
چند سال پيش يه حکايتي رو از ابوعلي سينا شنيده بودم، به اين مضمون که؛ در پاسخ يک نفر که ازش پرسيده بود براي اينکه مثل تو بشم چي کار بايد بکنم؟، گفته بود که من سعي کردم به امام جعفر صادق برسم، شدم ابوعلي، حالا اگه تو مي خواهي به من برسي بايد بسته به ميزان تلاشت کسي فراتر از من رو در نظر بگيري! اين حکايت جزء مطالبي است که هر چند وقت يکبار به يادشون مي افتم و در موردشون فکر ميکنم و سعي ميکنم ازشون کمک بگيرم، چند روز پيش که دوباره به ياد اين حکايت افتادم، در جنبه ي متفاوتي از خودم هم تونستم مصداقشو پيدا کنم ، يادم افتاد هر وقت که هدفي براي خودم تعيين ميکنم، بسته به تلاشي که در موردش مي کنم، به سطحي پايين تر از اون هدف ميرسم، در واقع کم کاريهايي و سستي هايي که ميکنم، باعث مي شه که به سطح پايين تري از اهداف و آرزوهام برسم و گاهي اوقات هم باعث شکست مي شه، همه ي اينها باعث شده که من بيشتر فکر کنم، هر دفعه سعي ام رو بيشتر کنم، گرچه هنوز به سطح بالايي نرسيدم، ولي هر کدوم از اين تجربه ها مثل يه پله براي بالا رفتن، کمکم مي کنه. قبلاً هر موقع به موقعيت کساني که به نظرم بالاتر از من هستن فکر ميکردم، متوجه نمي شدم که اونها هم در مورد خودشون مثل من در مورد خودم فکر ميکنن، - اگه بيشتر زحمت بکشم، - اگه کمکاري نکنم، - اگه سعي بيشتري براي استفاده از امکانات و شرايطم بکنم، و صد تا اگر ديگه که براي اکثر ماها وجود دارن، فقط طرز برخورد ما با اين اگرها فرق ميکنن، کساني که سعي ميکنن کاري کنن که اين اگرها براشون در سطح بالاتري ايجاد بشه و مرحله مرحله با سعي و تلاش بيشتر خودشون رو بالاتر ميکشن، به نظر کساني که در سطوح پايين تر تلاش ميکنن و يا حتي تلاش نميکنن آدمهاي موفقتري و شايد خوش شانس تري ميرسن، با کمي ديد واقع بينانه نسبت به خودمون و ابعاد مختلف وجوديمون، ضمن اينکه مي تونيم تصميمات بهتري بگيريم، نيروي محرکه اي هم براي خودمون ايجاد مي کنيم که بهمون کمک ميکنه، اگه از اين عوامل بتونيم بهره ببريم، احساس بهتري در مورد خودمون پيدا ميکنيم. در آخر، جمله اي رو ميارم که نمي دونم از کيه، ولي جزء جمله هايي است که يادآوري هر از چند وقت يکبارش ميتونه کمکي باشه؛ حال که از هر چيز بهترين را در اختيار ندارم، از هر چيز که در اختيار دارم بهترين بهره را ميبرم. ۸۵/۶/۲۵ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
به وبلاگ سه رنگ منتقل شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
من بهارم، تو زميني من زمينم تو درخت من درختم تو بهار ناز انگشتاي تو باغم مي کنه ميون جنگلا طاقم مي کنه تو بزرگي مث شب اگه مهتاب باشه يا نه تو بزرگي مث شب خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز شب تنها بايد بره راه درازي تا دم دروازه ي سحر مث شب رود بزرگي مث شب تازه روزم که بياد تو نميري مث شبنم مث صبح تو مث مخمل ابري مث بوي علفي مث اون ململ نازک مث اون ململ مه که روي عطر علفا مثل «بلاتکليفي»! مونده هاج و واج مردد ميون موندن و رفتن ميون مرگ و حيات! تو مث برفي تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه تو مث اون قله ي مغرور بلندي که به ابراي سياهي و به باداي بدي، مي خندي!1 دلم گرفته، گر چه چندان عجيب نيست، ولي فکر مي کنم که اين دلتنگي از يه نوع ديگه است؛ که قبلاً تجربش نکردم. تو اين چند روز حسابي درکش کردم، حسش کردم و اگه اينا درست بوده باشند دارم سعي مي کنم اين حسو رو کاغذ بيارم، گر چه نمي شه(نه من مي تونم و نه حتي اين کار شدنيه). تو زمان گم شدم، (حس جالبيه)، چيزي دور و برم نيست که زمان(وقت) رو تو قاب نشونم بده، نشونم بده که زمان داره اونقدر سريع مي گذره که به من حتي فرصت فکر کردن نمي ده، دلم مي خواد در مورد مکان هم اينطور باشه، گمش کنم ولي خوب آرزوي محاليه! فعلاً که از دو تا حفره ناظر مکانم. گيجي، سرگرداني، حيراني، سرگشتگي،... ، چيزايي اند که الان احياجي بهشون ندارم ولي دارمشون، آگاهي، آرامش، زندگي، شادابي و طراوت چيزايي هستند که الان احتياج مبرم بهشون دارم ولي، ولي اونقدري که بايد ندارم. «موج هاي دريا، که در وقت طلوع ماه و خورشيد اينقدر قشنگ و برازنده اند، چه کسي توانسته به آن اعتماد کند و روي آن بيفتد؟ ولي کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گلها روي آن قرار گرفته اند».2 نمي دونم چطور شد که اين جمله اينجا ظاهر شد، ولي مي دونم که دلم گرفته براي کوه محکم و خشني که يه گل بهش تکيه کنه و کوه باشه،..... ، نمي ترسم، مي گم؛ دل مي خواد منم يه کوه باشم! 1. احمد شاملو 2. نامه هاي عاشقانه - نيما يوشيج اينو در تاريخ 11/10/1384 نوشتم، دوباره وقتي خوندمش، احساس کردم که بايد بهتر بشه بنابراين سعي کردم که تصحيحش کنم، ولي بازم خالي از اشکال نيست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
خشمناکان بی خروش و بی فغان دردمندان بی فغان و بی خروش...
باز ما ماندیم و شهر بی تپش وانچه کفتار است و گرگ و روبه است
گاه می گویم فغانی بر کشم باز می بینم صدایم کوته است ...!
. بگذريم…………… |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
آنچه را که دارم نمی خواهم ببازم،
اما آنجا هم که هستم نمی خواهم بمانم. آنانی را که دوست دارم نمی خواهم ترک کنم، اما کسانی را هم که می شناسم نمی خواهم ببینم... آن جا که زندگی می کنم نمی خواهم بمیرم، اما آنجا که می میرم نمی خواهم بروم... می خواهم جایی بمانم که هیچ گاه نبوده ام !!! توماس براش |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
بعضی وقتا خوبه که آدم نتونه به آرزوش برسه , از دست رفتن یه آرزوی چند ساله می تونه برای هر کسی یه انگیزه باشه , انگیزه ای که گرچه جنبه ی منفی داشته و یه شکست بوده ولی تبدیل شده به پله ای برای بدست آوردن پیروزی ....... من یه آرزوی چند ساله رو خیلی راحت از دست دادم , آرزویی که براش خیلی کارا کرده بودم و خیلی مشکلات رو پشت سر گذاشته بودم , به خاطر تنبلی از دستش دادم ..... ولی الان ناراحت نیستم چون این باعث شد که به فکر بیفتم تا آرزوهای دیگه ام رو به همین راحتی از دست ندم , الان هم سعی میکنم که برنامه ریزی کنم و برنامه رو اجراش کنم .
يكشنبه، 17 مهر، 1384 |
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار سهراب سپهری
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت توسط من یا همون خودم |
|
|
الف تماس با ما گذشته ولی میشه دیدش |
| درباره وبلاگ |
با خودم قرار گذاشتم سعی کنم اینجا آینه ی من و دنیای من باشه، دنیایی که من توش نقش بازیگر رو دارم نه تماشاگر.امیدوارم که بتونم.....حسین
|
| آرشیو موضوعی |
|
گاه نوشتهایم برگرفته کتب خام نوشتها |
|
RSS
|