![]() |
![]() |
|
| روزی باد مرا با خود خواهد برد |
|
داشتن منظرهای رو به کوهستان پوشیده از برف، گوش دادن به آهنگهایی که از شنیدنشون لذت میبری همزمان با اینکه داری چای بابونه رو سر میکشی، داشتن اینترنت با سرعت خیلی زیاد. مشخصاتی بهتر از این نمیتونم برای دفتر کار در نظر بگیرم، علیالخصوص که ضمن خدمت مقدس اجباری باشه. فقط اینجا یک نکته خیلی بزرگ و اساسی مغفول مونده، اصلِ «کار»، که اگر این هم مطلوب بود دیگه چیزی زیادی برای طلب کردن از زندگی شغلی باقی نمیمونه، تو این دفتر رویایی باید به کارایی برسی که مهمند ولی برای هیچ کس اهمیتی ندارند. البته، اگر برای کسی هم اهمیت داشته باشه، بازم فرقی نمیکنه چونکه حرفش راه به جایی نمیبره، سیستم تصمیم میگیره، فارغ از اجزا و افراد. فرقی نمیکنه که من باشم یا کس دیگه، تایید کنیم و یا مخالفت کنیم. درست نیست که نسبت به این ماجرا بیخیال بشی و تو هم تو این سیستم ذوب بشی ولی امید به تغییر این سیستم نداری، پس بهتره از اینجا خارج شی تا بتونی خودت باشی یا لااقل یه حداقلی از خودی که دوست داری باشی... ولی مشکلات از جایی شروع میشه که مجبوری بمونی... اما همه امیدت به اینه که این اجبارم طولی نمیکشه که تموم میشه. به امید روزهای بهتره که این عذاب رو تحمل میکنی. پ.ن. 1: و یکسال از شروع سربازی گذشت، پ.ن.2: جایی مثل پادگان انتظار همه جور نفهمیها و کجفهمیها میرود، اما جایی که کمتر از فوق لیسانس بینشون نیست، مسایلی از این دست وجود داره که عذاب گذران روزگار رو بیشتر و شدیدتر میکنه، پ.ن.3: امیدوارم نوبت هیچ کس نشه که جای من و امثال من بیاد واینارو ببینه و تحمل کنه.
پرنده میگذرد بیشهزار توفان را: «در انتهای فرسنگهای بیآبی ترا به پاس تحمل هزار دریا باد!»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1390ساعت توسط حسین |
|
|
هر چقدر خوب نسبت به مکان آگاهی دارم، نسبت به زمان آگاهی رو از دست دادم. هر چی میگذره، مثل برشهای مختلف زمانی میمونه که بُر خوردند، توالی زمانی حوادث رو درست به خاطر ندارم. بعضی وقتها کارهایی که قبل ازخواب انجام دادم، بعد از خواب نیم ساعته فکر میکنم کارایی بودند که دیروز یا چند روز پیش انجام دادم، حتی ممکنه در طول یک روز فکر کنم چند روز رو سپری کردم. حالا که فکر میکنم میبینم، نسبت به مکان هم آگاهی زیادی ندارم، فقط نسبت به زمان وضعیتش بهتره. از خواب که بیدار میشم، برا چند لحظه گیجم، گیج موقعیت مکانی و زمانی. نمیدونم چرا اینجام، جاییکه هستم چرا اینجوری هستم. یه صدایی، مدام بهم میگه این تو نیستی، تو نباید باشی، حتما یه جایی اشتباه شده. ولی هر چی فکر میکنم میبینم یادم نمییاد چه اشتباهی، کجا و چجوری اتفاق افتاده که این شدم، اصلا بیشتر که دقت میکنم، میبینم حتی اکثر اوقات توانایی فکر کردن هم ندارم.... حتما یه جایی اشتباه شده... تو بازی با خودم از خودم چند تا گل خوردم و عقبم، ولی نمیدونم چقدر وقت دارم برای جبران. مثل اینکه داور اشتباه کرده بوده، خوب اگه بازی با خودمه، پس یه جوری از خودم جلو هستم. نه من، حتی این هم یادم نیست، شاید اصلا نباید یادم بیاد. چطوره بازی رو خودم تموم کنم و اصلا بکشم کنار. چقدر زود میگذره. یادم اومد... دکتر بهم گفته بود باید بیشتر به فکر خودم باشم و قرص هام رو به موقع بخورم، ولی حتی اینکار هم ازم بر نمییاد. باید دوباره شروع کنم و قرصها رو مرتب بخورم. شاید همه اینها درست بشه. همه چی برگرده به روالی که قبلا بود. نه، اشتباه کردم، داروهای دکتر دندونپزشک، چه ربطی میتونه داشته باشه به اینها. پس اشتباه شده. حتما باید برم یه جایی، پیش یه دکتری، چیزی، کسی که دردمو بفهمه... نه، شاید فردا صبح که بیدار شدم همه چی درست شده باشه. شاید هنوز هم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت توسط حسین |
|
|
مبارزه انسان با قدرت، مبارزه انسان با فراموشی است.
میلان کوندرا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت توسط حسین |
|
|
و من کوچیکم. دست از سر ما بردار.
No one can find me Here in my soul Kicking and screaming Out of control Calm myself down Nobody knows No one can find me Here in my soul Anathema
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت توسط حسین |
|
|
ما در مشرق امید خانه ای ساختیم از اصل بلور، باد اما آن را با خود برد.
بار دیگر هم خانه ای خواهیم ساخت از اصل بلور، باز در مشرق. بار دیگر هم... ..................................................... ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان برآییم، و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم افتاد، زمانه ما را به دنبال خویش خواهد کشید. فقط کافیست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم... نادر ابرهیمی شاید خانه ای که ساخته بودم از اصل بلور نبود، ولی به قطع در مشرق امید قرار داشت، باد آنرا برد، خانه ای خواهم ساخت اصیلتر از آنچه ساخته بودم، اینبار هم با امید، اما به شدت نفسم گرفته است، کاش قدری هم دوام بیاورم. پرنده میگذرد بیشهزار توفان را: «در انتهای فرسنگهای بیآبی ترا به پاس تحمل هزار دریا باد!» منوچهر آتشی * از فروغ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت توسط حسین |
|
|
دلـگـیـــر(م،) دلـگـیــــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر مگذار و مگذر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت توسط حسین |
|
|
الف تماس با ما گذشته ولی میشه دیدش |
| درباره وبلاگ |
با خودم قرار گذاشتم سعی کنم اینجا آینه ی من و دنیای من باشه، دنیایی که من توش نقش بازیگر رو دارم نه تماشاگر.امیدوارم که بتونم.....حسین
|
| آرشیو موضوعی |
|
گاه نوشتهایم برگرفته کتب خام نوشتها |
|
RSS
|